خسته بی آشیان را کی دهد کاشانه ای ؟ جز درخت خسته و فرتوت در غروب یک لجنزار از عفن سایه ها دورند اینک ، چشم ها کورند ، رمق ها مرده دشت نیست اگر جای رفاقت ها درد دل را با که باید گفت ؟ همچو یک شقایق پژمرده ام رنگ سرخ تیره دارد مرا از کمر خم گشته ام خیره بر خاکی کزان مرا سرشته اند با فریاد می گویم :